#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_173
-به چه حقی به من سیلی میزنید؟
اونم بدتراز من داد زد:
-به همان حقی که، بی آنکه اجازه بخواهید، ازکلبه دورشدهاید. شما، اینقدر نادان هستید، که نمیدانید جانتان در خطر است!
باصدایی که کمی آرومتر شده بود.
- میدانستم، لیکن حوصلهمان سر رفته بود.
موهاش رو چنگ زد و کلافه گفت:
- دیگرحق ندارید از اینجا بیرون روید!
عصبی شدم. اون کی باشه که به من دستور بده! انگار فراموش کرده مقام من بالاتره.
داد زدم:
-لیکن شما فراموش کردهاید که چه جایگاهی دارید! من ملکهی اعظم هستم و کسی حق ندارد به من دستور دهد!
اونم باصدای تحلیل رفتهای گفت:
- لیکن من هر کسی نیستم!
romangram.com | @romangram_com