#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_166

سیمبر، دست به کمرش زد و گفت:

- می‌توانی بانوی من. شما باید، قدرت‌های رزمی را نیز، بیاموزید. لطفا عجله کنید. امروز باید، دو قدرت دیگر را نیز، بیاموزید.

باحرص بلند شدم. مگه دست منه خب! نمی‌تونم بابا.

دوباره چشمام رو بستم و تمرکز کردم. از روشی که برای جابه‌جایی آب استفاده کردم، کمک گرفتم و تصور کردم، که خاک رو بالا آوردم و به طرف هوا پرتاب کردم.

این کار رو انجام دادم. با صدای سیمبر، چشمام رو بازکردم.

سیمبر:«عالیست بانو! شما توانستید. تبریک می‌گویم بانو. ملکه‌ی اعظم بدانند، خشنود می‌شوند.»

لبخندی زدم. ما، اینیم دیگه!

باخاک توی آسمون، یه گوی بزرگ درست کردم و گفتم:

- سیمبر، میایی یک بازی انجام دهیم؟

سیمبر: «چه بازی؟»

گودال رو به طرفش پرت کردم، که متلاشی شد.

باتعجب نگاهم کرد. منم با صدای بلندی خندیدم.

- عالیست، من نیز می‌خواهم، این قدرت را بدانم.

romangram.com | @romangram_com