#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_161
لبخندی زدم و سرم رو، روی شونهاش گذاشتم.
- سپاس آریانا.
دستش رو، دور شونهام حلقه کرد.
-خوب است که هستی آریانا، زیرا در کنار شما، آرامش میگیرم.
با صدای شادی گفت:
- من نیز!
نمیدونم این آرامش چیه؟ نمیدونم چرا به این زودی، وجود آرسین رو فراموش کردم. انگار که ازاول نبود، نمیدونم چرا نمیتونم عاشق کسی بشم. آرسین، آریانا. اول حس میکردم آرسین رو، دوست دارم و اون همه، دیوونه بازی درآوردم، ولی نبود.
الانم آریانا، دلم میخواست عاشقش بشم، ولی نمیشه! نمیدونم چرا! خدایا، نکنه ملکهها نمیتونن عاشق بشن؟
سرم رو از روی شونه آریانا، برداشتم و گفتم:
-ملکه ها و پادشاه ها، میتوانند عاشق بشوند؟
بالبخندگفت:
- آری، میتوانند.
romangram.com | @romangram_com