#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_159
خواستم دهن باز کنم و بگم، که صدای سیمبر توی ذهنم، اکو شد.
سیمبر:«بانوی من، پوزش. لیکن فقط بدانید، هیچکس نباید از قدرت های شما، آگاه شود؛ زیرا خطرناک است.
توی ذهنم گفتم:
- لیکن ایشان، وفاداریشان را، ثابت کردهاند!
سیمبر:«درست میگویید بانوی من، لیکن فراموش نکنید، شما نیز قدرت آب را، که متعلق به ایشان هست را دارید. اگر بداند احساس خطر میکنند، به کسی چیزی نگویید. بگویید قدرت آتش و بس! بدرود، بانو.»
باخودم گفتم، من چهقدر نفهمم! خب راست میگفت دیه!
- فقط قدرت آتش را دارم. باید، استفاده از آن را بیاموزم.
با ابروهای بالا رفته که نشون ازتعجبش بود، نگاهم کرد.
آریانا:«چهگونه ممکن است! گفتهاند، شما قدرتهای زیادی دارید!»
-آری، گفتهاند؛ لیکن فقط قدرت آتش را دارم، که برتمام قدرت های سرزمینان دیگر، غلبه دارد و باعث پیروزی من میشود.
سرش رو تکون داد.
سیمبر:«عالیست! هوش و ذکاوتتان، ستودنیست بانوی من! بیهوده نیست، که خاندان شما، ملکهی اعظم هستند.»
romangram.com | @romangram_com