#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_143
من گشنمه، غذا میخوام مامان!
باحرص نشستم روی تخت. اوف، من چهطور باید به قدرتام فکر کنم! خب با شکم گشنه نمیشه. من غذا میخوام! کاشکی مامانم بود، اونوقت واسهام غذا میپخت.
با صدای نازک و زیبای زنی از جا پریدم:
- برخیز، فرزندم.
جونم، چیشد؟! به دور و برم نگاهی کردم، ولی کسی نبود.
- تو که هستی؟ چه میخواهی؟
- فرزندم، برخیز! تو از ما چیزی خواستی، ما نیز آن را برایتان فراهم ساختیم.
بلند شدم و گفتم:
- مگر چه خواستم؟
صدا:«گرسنهای دختر زیباروی من، خواستهات را انجام دادم.»
بوی خوش برنج، توی بینیم پیچید. چشمام رو بستم و با تمام وجودم بو کشیدم. آخه چند روز بود، هیچی نخورده بودم.
به میزی که کنج دیوار بود، نگاهی انداختم. غذاها روی میز بودن. آروم، بالبخند، به طرف میز رفتم و روی صندلی نشستم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com