#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_138
هاکام: «بانو، این سخنانی را که میشنوید، شاید برایتان قابل باور نباشد، لیکن همه حقیقت است.»
کنجکاو گفتم:
- باشد، سخن را آغاز کنید، گوش فرا میدهم.
آریانا: «جناب هاکام، شما بگویید؛ زیرا، شما ازهنگام کودکی بانو، بودید.»
چی؟ کجا بود؟ چرا من ندیدمش اگه ازکودکیم بود!
کنجکاو به هاکام خیره شدم.
هاکام:«بانوی من، شمابه سرزمین هوان تعلق دارید...»
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- ممکن نیست، زیرا من در ایران بهدنیا آمدم.
آریانا:«هورداد، ازشما میخواهم، تابه هنگامی که سخنان جناب هاکام تمام نشده است، شما سخن نگویید.»
- باشد.
وبه هاکام خیره شدم.
هاکام، نیم نگاهی به آریانا انداخت و دوباره شروع کرد:
romangram.com | @romangram_com