#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_255

داروین زیر لب گفت : الان باید چه غلطی بکنیم؟

گفتم : نمی دونم...

و توی دلم شروع کردم به گفتن ذکر بسم الله الرحمن الرحیم...توی اون موقعیت تنها چیزی بود که به ذهنم می رسید!

داروین – میگم چطوره بدویم؟

- فکر خوبیه.فقط اگه من گیر کردم ولم نکنی و بری!

داروین – باشه.

داروین "باشه" رو که گفت هر دو مثه فشنگ به طرف در شلیک شدیم و خیلی زود هم از خونه بیرون اومدیم.به دم در که رسیدیم تونستیم نفس راحتی بکشیم.داروین با عصبانیت در خونه رو بهم کوبید!

- باید از اون اول بی خیال می شدی...بهت گفته بودم!

دستشو توی ب*غ*لش گرفت و گفت: خب حالا، نمی خواد نمک رو زخم من بپاشی!

راه افتادیم و از اون خونه فاصله گرفتیم.همین که چند قدم ازش دور شدیم دوباره در خونه به همون صورتی که داروین بهم کوبیدش، بسته شد!

برگشتیم و نگاهی بهش انداختیم که دوباره به همونجوری بهم کوبیده شد! توی اون چند ثانیه در چندین بار بهم کوبید...صداش آدمو دیوونه می کرد.انگار اون هم به اندازه ی داروین عصبانی بود!

دیگه یه لحظه هم صبر نکردیم و از اونجا دور شدیم.شانس اوردیم شب اونجا نرفتیم وگرنه من یکی که حتما سکته می کردم!

داروین – عجب روانی هایی بودن!

- گفتم که...

romangram.com | @romangram_com