#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_239

- الان مشکل من غذا نیست. خواستم بیای اینجا تا قضیه ی دروغی که بهم گفتی رو روشن کنیم.

هاموس – مگه من به تو دروغ گفتم؟!

- میگن دروغگو کم حافظه میشه، ولی نمی دونستم دیگه تا این حد!! منظورم همین قضیه ی جن گیر شدن من و سر کار گذاشتنمه.اینکه گفتی شماها منو انتخاب کردین تا به مردم کمک کنم.

هاموس – آهان...اونو میگی.ببین، الان که تو منو کشوندی اینجا وسط یه کار مهم بودم.باید برگردم... ولی قول میدم بعدا همه رو برات تعریف کنم.

- بعدا نمیشه، همین الان می خوام بدونم.

هاموس – گفتم که بعدا...

دیگه نذاشتم حرفش رو ادامه بده و کف دستم رو محکم کوبیدم به شیشه ی پنجره و شیشه شکست.می خواستم جوری بزنم که دستم حسابی ببُره.

هاموس که انتظار همچین حرکتی رو ازم نداشت با تعجب گفت : چی کار می کنی؟ دستتو بریدی...!

همین که خواست به طرفم بیاد چاقو رو به طرف قلبم گرفتم و گفتم : بیای جلو خودمو می زنم!

هاموس – تو بگو من الان باید چی کار کنم؟

- راستشو بهم بگو، همین.

هاموس – آخه اینجوری؟!! قبل از اینکه کل قضیه رو بشنوی می میری!

- نگران نباش، نمی میرم.تو حرفتو بزن.

هاموس – تا چاقو رو کنار نذاری چیزی نمیگم.

romangram.com | @romangram_com