#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_227

همین که وارد پذیرایی شدم چشمم به هاموس افتاد.به محض دیدن من پرسید : تو کجا بودی؟! نگرانت شدم ... .

با دیدنش گریه م شدت گرفت.جلو رفتم و ب*غ*لش کردم.با نگرانی گفت : چی شده؟!

به هیچ وجه توان حرف زدن نداشتم.مسعود جلوی چشمم مرده بود و من نتونسته بودم برای نجاتش کاری بکنم.چی می تونستم بگم... .

با همون لحن نگران پرسید : بهراد، چرا می لرزی؟! داری منو دق میدی! چرا جواب تلفن مامانتو ندادی؟!

با این حرفش حسابی جا خوردم! چطور می دونست مامانم بهم زنگ زده ولی از مرگ مسعود بی خبر بود!

تا اومدم چیزی بگم دوباره گفت.ادامه داد : ای بابا...اگه می دونستم این جوری میشه نمی ذاشتم تنهایی بری پیش داروین.

بدجوری یکه خوردم.خودمو از ب*غ*لش جدا کردم و با تعجب پرسیدم : تو مسعودی؟!

می تونستم تعجب و ترس رو تو چهره ش ببینم.با تردید و نگرانی گفت : خب...آره، بهراد تو واقعا حالت بده.باید ببرمت بیمارستان!

دیگه واقعا نمی تونستم گریه مو کنترل کنم، خصوصا اینکه گریه ی شادی هم قاطیش شده بود! حس می کردم دنیا رو بهم دادن.این بار مسعود خودش منو ب*غ*ل کرد و در حالی که آروم به پشتم می زد گفت : الان میریم بیمارستان حالت خوب میشه.

همین حین صدای سورن رو شنیدم که با تعجب پرسید : چی شده؟!

مسعود – نمی دونم والا...

من و مسعود روی زمین نشستیم.یه لحظه هم حاضر نبودم ازش جدا بشم.اون صحنه بدجوری روم تاثیر گذاشته بود.همش می ترسیدم واقعا مسعود رو از دست بدم!

سورن کنار ما نشست و آروم دستمو به سمت خودش کشید که یهو با نگرانی پرسید : بهراد، چرا لباست خونیه؟!

مسعود که مشخص بود تا اون لحظه متوجه این موضوع نشده منو از خودش کند! اون هم سوال سورن رو تکرار کرد.

romangram.com | @romangram_com