#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_225
- عجب نقشه ی زیرکانه ای بود! فقط امیدوارم براش اهمیتی هم داشته باشه!
داروین گفت : برم چایی بیارم.
و از جاش بلند شد و رفت توی آشپزخونه.
حامی – این طور که من فهمیدم براش مهمه.به امتحانش می ارزه.
همین لحظه تلفن شروع کرد به زنگ زدن.داروین فورا از آشپزخونه گفت : بچه ها برندارید، مزاحمه.امروز دو سه بار دیگه هم زنگ زد.
حامی – آره، ما شماره ی اینجا رو به هیچکی ندادیم.کلا این تلفن اینجا زیادیه.
تلفن بعد از چند بار زنگ زدن رفت روی پیغام گیر.خانومی که پشت خط بود صدایی لرزان و غمگین گفت : داروین، می دونم دلت نمی خواد با من حرف بزنی...از من بدت میاد ولی تو رو خدا گوشی رو بردار...اصلا هر چی دلت می خواد به من بگو، فقط بردار...!
من و حامی سکوت کرده بودیم...در واقع چاره ی دیگه ای هم نداشتیم! سرمون پایین بود و به حرفای اون خانوم که حدس می زدم مادر داروین باشه گوش می کردیم.داشت به داروین التماس می کرد که گوشی رو جواب بده.کم کم صداش با گریه توأم شد.اگه می تونستم حتما از داروین می خواستم گوشی رو جواب بده، اما نمیشد... .مطمئن بودم داروین داره از آشپزخونه صداشو رو می شنوه.احتمالا دلیل بیرون نیومدنش هم همین بود.
طولی نکشید که تماس قطع شد...من و حامی همچنان ساکت بودیم.جو بدجوری سنگین بود.واقعا نمی دونستم باید چی بگم.می خواستم چند دقیقه بگذره و از اونجا بزنم بیرون.
دو سه دقیقه گذشت و داروین با سینی چایی برگشت پیش ما.با یه نگاه میشد فهمید که بعد از اون تلفن کاملا بهم ریخته.بیشتر ناراحت بود تا عصبانی.چند دقیقه ای اونجا موندم و حرفای عادی بین مون رد و بدل شد.موضوع تلفن رو هیچ کس پیش نکشید...تعجبی هم نداشت.بلاخره بعد گذشت چند دقیقه با داروین و حامی خدافظی کردم و راهی خونه ی خودم شدم.
نیم ساعتی میشد که داشتم توی خیابون ها قدم می زدم.عمدا تاکسی نگرفتم چون برای رسیدن به خونه عجله ای نداشتم.سرمای هوا اذیتم نمی کرد.کم کم داشتم حس بدی نسبت به خونه پیدا می کردم، جوری که خیابون برام بهشت شده بود!
صدای زنگ موبایلم توجهمو جلب کرد.به صفحه ی گوشیم نگاه کردم.شماره ی خونه ی بابا اینا بود.حال و حوصله ی حرف زدن با مامان و بابا رو نداشتم.بی خیال جواب دادن شدم و به راهم ادامه دادم.
برای اینکه پیاده رویم طولانی تر بشه و دیرتر به خونه برسم خیابون دیگه ای رو برای رفتن به خونه انتخاب کردم.خیلی کم پیش میومد از این مسیر برم خونه.سمت راست خیابونی که داشتم ازش می گذشتم یه باغ با دیوارهای نصفه و نیمه بود، به خاطر تاریکی هوا نمی تونستم داخل باغ رو ببینم.سمت دیگه ی خیابون هم چند تا آپارتمان شیک و نوساز قرار داشت.دیوارهای درب و داغون اون باغ ِ پرستیژ خیابون رو حسابی پایین اورده بود!
خیابون خیلی ساکتی بود.هیچ ماشینی از اونجا نمی گذشت.تقریبا نصف مسافت خیابون رو طی کرده بودم.به پشت سرم که نگاه کردم دیدم توی اون خیابون تک و تنهام.وقتی متوجه وضعیتم شدم کمی ترسیدم اما سعی کردم بی تفاوت باشم.بزودی از اون خیابون خارج می شدم و دلیلی برای ترسیدن وجود نداشت.
romangram.com | @romangram_com