#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_209

حامی که انگار ذهنمو خونده بود گفت : اگه نمی تونی تمرکز کنی تو ذهنت تا ده بشمار.

کاری که حامی گفت رو انجام دادم.

چند ثانیه بعد با صدای حامی به خودم اومدم.چشمامو باز کردم و با پرسیدم : تموم شد؟!

حامی – آره.

این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است

- برای من به اندازه ی چند ثانیه گذشت!

داروین در حالی که داشت لبخند شیطنت آمیز میزد گفت : عجب هیپنوتیزمی بود!

نشستم و گفتم : خب، چی گفتم؟ چیزی دستگیرتون شد؟!

هر دو چند لحظه مکث کردن.حامی انگار فکرش حسابی درگیر بود.داروین با حالتی مشکوک پرسید : بهراد، پریا کیه؟!

با تعجب پرسیدم : پریا؟!! من چه می دونم! همچین کسی رو نمی شناسم...حداقل تو دور و بری هام!

داروین – تو گفتی که بهش نظر داری!

با این حرف حسابی شوکه شدم! گفتم : من همچین حرفی زدم؟!! من اصلا نمی دونم این کسی که گفتی، اسمش چی بود؟

داروین – پریا.

- آره همون، نمی دونم کی هست! همچین کسی برای من وجود خارجی نداره!

romangram.com | @romangram_com