#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_206
داروین آروم خندید و گفت : آره آره، خیالتون راحت باشه.
حامی از جاش بلند شد، یه ثانیه بعد داروین هم بلند شد و کنارش وایساد...
حامی – خب دیگه، بریم شروع کنیم.
هنوز از جام بلند نشده بودیم که سورن پرسید : میرید تو اتاق؟
حامی – آره، اونجا راحت تره.
سورن – لازم نیست ما هم بیایم؟!
حامی – نه ، من باید یه کم تمرکز کنم...البته زیاد طول نمی کشه.شاید کمتر از یه ربع.
سورن – بعد یه سوال دیگه، البته ببخشید.دوستت تمرکزت رو بهم نمی زنه؟!
حامی – نه، داروین تو این زمینه تجربه داره.و اینکه شاید حین سوال پرسیدن از بهراد من چیزی رو فراموش کنم، برای همین داروین باشه بهتره.
سورن – باشه.
مسعود – فقط اگه یه وقت مشکلی پیش اومد حتی الامکان دادی، هواری چیزی راه بندازه تا ما متوجه شیم.
وارد اتاق که شدیم روی تخت نشستم، داروین هم جلوی من روی زمین نشست.حامی داشت در اتاق رو می بست که داروین گفت : بهراد ، صدات چرا اینجوری شده؟!
- چجوری شده؟!
romangram.com | @romangram_com