#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_193

سورن – چرا؟! مگه چی شده؟!

- حوصله ی کار کردن ندارم.

سورن – یه چند روز که بگذره حالت خوب میشه.من به صالحی میگم برات دو سه روز مرخصی بی حقوق رد کنه.حتما قبول می کنه.

- هر چی می خوای بهش بگو. در هر صورت من دیگه دفتر نمیرم.

سورن – مطمئنم سر ِ دو روز پشیمون میشی.

- شاید...

دوست نداشتم سر این موضوع بحث کنم چون تصمیمم رو گرفته بودم.من که قرار بود بزودی بمیرم، کار کردن برای من چیزی جز اتلاف وقت نبود.

تو ذهنم بود که یه جورایی مسعود و سورن رو راضی کنم برن خونه ی خودشون.منتها نمی دونستم چجوری بگم که ناراحت نشن، هر چند احتمال اینکه خوشحال بشن بیشتر بود!... تو اون شرایط به نفع شون بود دور و بر من نباشن.

بلند شدم تا رختخوابم رو جمع کنم که مسعود وارد پذیرائی شد و به محض دیدن من گفت : چه عجب...!

- ظهر هم همینو گفتی.

مسعود – آره آره.احتمالا چشمت زدم. نه که خیلی سرحال و رو پا بودی!

- آره خب، اینم ممکنه...

مسعود – مطمئنی فقط یه دونه قرص خوردی؟!

- تقریبا.

romangram.com | @romangram_com