#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_191

سورن – دارم سعی می کنم بیدارت کنم! دوباره نخوابی ها!

- تو وقتی خوابت میاد چی کار می کنی؟

سورن – ببین با زبون خوش بیدار شو وگرنه می زنم لت و پارت می کنم که کتکی که دیشب بهم زدی هم جبران شه!

اینو که گفت چشمامو باز کردم ببینم سورن رو چجوری ناکار کردم.دور چشمش کبود شده بود اما حدس می زدم بیشتر از اینا زده باشمش!

- شما دو تا چجوری از من کتک خوردین؟ واقعا تو این موندم من! زورتون به من نرسید؟!

دست هامو ول کرد و کنارم نشست...

سورن – تو الان هیچی یادت نمیاد دیگه؟

- نه!

سورن – مشخصه.اگه یادت میومد همچین سوالی نمی پرسیدی! اولا که بی هوا زدی.اول هم رفتی سراغ مسعود...( خندید)...البته با این حال کردم چون مسعود تا دو دقیقه قبلش هی افه ی ورزشکاری میومد، داشت رو اعصاب من راه می رفت....داشتم می گفتم، ثانیا هم اینکه خیلی وحشی شده بودی! من که تا آخرین لحظه داشتم کتک می خوردم که یهو مسعود اومد زد تو سرت و جفت مونو نجات داد...دستش درد نکنه.

- من هنوز هم نمی فهمم تو چجوری زورت به من نرسید! احمقانه ست.

سورن – خفه شو، برو از عموت بپرس! البته فک نکنم مسعود زیاد دوست داشته باشه در این مورد حرف بزنه...با توجه به کتکی که خورده.

- الان اینجاست؟

سورن – آره، تو اتاقه.

- باشه، در اولین فرصت ازش می پرسم.

romangram.com | @romangram_com