#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_189

مسعود هم روی صندلی نشست و با حرص و البته نگرانی گفت : می دونستم نباید تنهات بذارم.همش تقصیر اون پسره داروین بود!

- من گفتم بهتون بگه برید.

مسعود – من رسما خریت کردم به حرف شما دو تا گوش دادم! فکر کردم اینجوری راحت تری.

سرمو روی میز گذاشتم و گفتم : نگران نباش، هنوز چند صباحی مونده تا بمیرم.

مسعود دو سه بار به سرم زد و گفت : پاشو، اینجا نخواب.

حال نداشتم برم توی اتاق.سرم بدجوری سنگین شده بود.هر بار هم که حرف می زدم درد تو کل سرم می پیچید اما وقتی حرف نمی زدم خوب بود.تصمیم گرفتم آهسته تر حرف بزنم بلکم سرم کمتر درد بگیره.

- دماغت چطوره؟

مسعود – خوبه، فقط زخم شده.

- خدا رو شکر.ببخشید...عمدی نبود.خودمم هنوز نمی دونم چی شد.اما در اولین فرصت جبران می کنم.

مسعود – اشکال نداره، اصن مهم نیست... .بهراد، آخرین باری که غذا خوردی کی بود؟!

- فک کنم دیروز بود... .گشنم نیست.

دیگه چیزی نگفت.منم از خداخواسته همونجا به خوابم ادامه دادم.خیلی دوست داشتم برگردم سر جام، پتو رو بکشم روی سرم و بخوابم ولی حس می کردم نمی تونم بلند شم.کم کم داشت حس خوابیدن توی مدرسه بهم دست می داد که مسعود سرمو آروم از روی میز بلند کرد و گفت : پاشو غذا بخور.

فکر کنم اولین بار توی عمرم بود که در برابر قرمه سبزی بی تفاوت بودم و هیچ هیجانی از خودم نشون ندادم! در واقع اصلا اشتهایی برای خوردن غذا نداشتم.احساس می کردم سیرم یا لااقل گرسنه نیستم...

با خوابالودگی گفتم : ممنون، زحمت کشیدی.

romangram.com | @romangram_com