#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_169

خندید : نه بابا، من از این اخلاقای کلنگی ندارم.بپرس.

- چرا از خونه ی پدرت رفتی؟!

یه کم فکر کرد : اگه نمی رفتم احتمالا بزودی خودش بیرونم می کرد.ترجیح دادم نذارم بیشتر از این شخصیتم خرد بشه...تو چرا با پدر و مادرت زندگی نمی کنی؟

- من یه جورایی مطمئن بودم که بابا و مامانم هیچ حسی نسبت بهم ندارن.وقتی هم که از خونه رفتم برای برگردوندنم اصراری نکردن.

داروین – باز وضعیت تو خوبه، کاش بابا و مامان منم نسبت بهم حسی نداشتن. من که شک ندارم هر دوشون ازم متنفرن!

- حالا شایدم اینجوری نباشه...شاید داری سخت می گیری!

داروین – نه سخت نمی گیرم چون بهم گفتن...بعضا جاها هم با رفتارشون بهم فهموندن.

- اوه!...

داروین - اصن خیلی وقتا احساس می کنم بچه ی پرورشگاه بودن نعمتی ست وصف نشدنی!

- تا حدودی باهات موافقم...من تو خونه بیشتر با بابام مشکل داشتم، اصلا همدیگه رو درک نمی کردیم.فک کنم این بزرگترین مشکل مون بود.

داروین – منم اوایل بیشتر با بابام مشکل داشتم.می دونی، اساسا بابای من آدمیه که شخصیت ِ مزخرفی داره.

با اینکه لحن داروین جدی بود اما من نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده ولی سریع خنده مو جمع کردم، چون داروین همچنان جدی بود!

- ببخشید...لحنت خیلی بامزه بود.

داروین – لحنم یا حرفم؟ البته حق داری بخندی، منم بودم می خندیدم.در کل الان که با حامی زندگی می کنم خیلی حالم بهتره.یادمه قدیما، به جز زمانی که با دوستام بودم خیلی کم پیش میومد بخندم...

romangram.com | @romangram_com