#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_154


مونده بودم کتاب رو بردارم یا نه.نگاهی به گوشه ی خونه انداختم، دیگه از اون مرد بد قیافه خبری نبود.همین لحظه تو کل خونه صدای شکسته شدن شیشه پیچید ولی معلوم نبود صدا از کجاست.

با اون صدا یگانه و مادرش هم از اتاق بیرون اومدن.مادرش با نگرانی پرسید : صدای چی بود؟!

داروین – جای نگرانی نیست. شما چند دقیقه تو اتاق بمونید ، ما حلش می کنیم.

یگانه با خونسردی گفت : هر کاری هم بکنید تا وقتی که من نخوام اونا نمیرن...دیگه خودتون می دونید!

اگه من به جای مامانش بودم یه فصل کتک بهش می زدم، واقعا بچه ی اعصاب خردکنی بود! بعد از اینکه رفتن توی اتاق به داروین گفتم : حالا چجوری می خوای حلش کنی؟!

داروین – نمی دونم، همینجوری یه چیزی پروندم.

از جیبش یه چاقو بیرون اورد و گفت : چاقو داری؟!

- آره، می خوای با چاقو بهشون ضربه بزنی؟!

داروین – توقع داری وقتی بهم حمله می کنن شصتمو بکنم توی دماغم و نگاهشون کنم؟!

- نه خب...منطقیه!

همین که چاقو رو از جیبم بیرون اوردم دوباره صدای شکستن شیشه توی خونه پیچید.این بار به نظر می رسید صدا از آشپزخونه باشه.داروین هم متوجه این موضوع شد و گفت : فک کنم از آشپزخونه بود.کمی عقب رفت و از من فاصله گرفت.به آشپزخونه نگاهی انداخت و گفت : نه...خبری نیست.

دوباره احساس گرمای شدیدی کردم.حس می کردم یه چیزی داره بهم نزدیک میشه.چاقو رو محکم توی دستم گرفتم، دوست نداشتم توی اون شرایط بدون سلاح بمونم! داروین به من نگاه کرد و خواست چیزی بگه که یهو حرفشو قورت داد.ترس و تعجب رو می تونستم تو چهره ش ببینم...اما با این حال سعی کرد خونسرد باشه و گفت : نمی خوام نگرانت کنم ها، ولی...

با شک و تردید گفتم : یه نفر پشت سرمه، آره؟!


romangram.com | @romangram_com