#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_143
همین که جواب رو گرفتم از جام بلند شدم و رفتم توی اتاق.واضح بود که مسعود از حرف زدن در مورد این موضوع یه جورایی معذبه.البته منم نمی خواستم زیاد بهش گیر بدم ولی این سوال مثه خوره افتاده بود به جونم! اگه نمی پرسیدم شب خوابم نمی برد...اما تصمیم گرفتم دیگه زیاد در این مورد ازش سوال نپرسم.
سریع لباس هامو عوض کردم.کتم رو از داخل کمد بیرون اوردم و جلوی آینه وایسادم تا موهام رو هم شونه کنم.در حالی که داشتم کتمو می پوشیدم از آینه نیم نگاهی به خودم انداختم که متوجه شدم رنگ چشمام آبیه.اولش تعجب نکردم چون فکر می کردم مثل همیشه لنز دارم ولی یهو یادم اومد که لنزی در کار نیست! یه هفته ای بود ازشون استفاده نمی کردم.لحظه ای بعد که دوباره به خودم نگاه کردم رنگ چشمام مثل همیشه مشکی بود!...
***********************************************
پشت میزم نشسته بودم و سخت مشغول خوندن بودم که سورن پرسید : دیشب کجا بودی؟
تازه داشتم از متنی که جلوم بود سردر می اوردم، برای اینکه از حس و حال خوندن بیرون نیام جواب سورن رو ندادم.
سورن بعد از چند ثانیه دوباره گفت : دیشب کدوم قبرستونی رفتی؟
باز هم جوابی ندادم بلکم از رو بره اما این بار یه کتاب نه چندان قطور رو روی میزم انداخت ، جوری که نیم متر از جا پریدم!
اعتراض آمیز گفتم : چته؟!
با بی خیالی خندید ، بعد با لحنی مظلومانه گفت : بهراد ، به من توجه کن دیگه!
حالت چشماش شده بود عینهو گربه ی شرک! صندلی مو کمی به عقب هل دادم و از میز فاصله گرفتم.
- چرا روانی بازی درمیاری خب؟ یه لحظه صبر می کردی جوابتو می دادم.رفتم خونه ی حامی و داروین.
سورن – خاک بر سرت!
- چرا؟!
خندید : همینجوری گفتم بهت سرکوفت بزنم. ولی واقعا خیلی خری! ندیده و نشناخته رفتی خونه شون که چی بشه؟
romangram.com | @romangram_com