#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_92
-ببخشيد تو فکر بودم ...متوجه نشدم
طاها: خيله خوب ...رسيديم ...پياده شو !
با تعجب به دور و اطرافم نگاه ميکنم ...روبروي آپارتمان خودم بوديم .
طاها به سمتم مياد و در ماشينو باز ميکنه
دستمو ميگيره و کمکم ميکنه تا پياده بشم
به سمت خونه ميريم ...
هنوز زنگ نزديم در به شدت باز ميشه و قامت محيا نمايان ميشه
با اشک به سمتم مياد و سرصورتمو ميبوسه .
بعد از اينکه حسابي منو چلوند اجازه ي داخل شدن و ميده .
همه چيزو آماده کرده بود .
به سمت اتاق خوابم رفتيم .
محيا فوري پتو رو کشيد و ازم خواست تا دراز بکشم
انقدر خسته بودم که با جون و دل به تخته خوابم پناه بردم ...
***
يک هفته به همين منوال گذشت .
هرروز يکي ميومد و بهم سر ميزد .
ميثم که يه پاش اينجا بود و يه پاش بيرون .
محيا هم که عضو ثابت بود و هميشه خدا ميومد و کارامو برام انجام ميداد
romangram.com | @romangram_com