#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_86
همونطوري که ازش خواهش کردم کاري به کار ميثم نداشت ...
از بيمارستان خارج شديم .
طاها رفت تا کاراي ترخيصو انجام بده و براي اينکه من سرپا نمونم ازمون خواست تا توي ماشين منتظر بمونيم .
آرمانم چون ماشينو با فاصله از بيمارستان پارک کرده بود رفت تا ماشينو بياره .
به محض اينکه پامو از حياط بيمارستان ميذارم بيرون سرم گيج ميره .
چيزي نمونده تا بيوفتم ، که ميثم کمرمو مي گيره .
همون لحظه موتوري به شدت از کنارمون عبور ميکنه و من فقط تونستم برق نگاه پر از خشمي رو ببينم که از زير کلاه کاسکت بهم دوخته شده .
دستوپام شل ميشه و خيره به مسير رفته شده توسط موتور زرد رنگ ميشم
آرمان ماشينو جلوي پام نگه ميداره
به محض اينکه منو ميثمو نزديک بهم ميبينه
ترسيده از ماشين پياده ميشه .
اول دورو برشو نگاه ميکنه و بعد به سمت ما مياد خيلي آشکارا منو ميکشه و رو به ميثم ميگه :
-خوب ديگه توي زحمت افتادي بهتره ديگه بري ...ما هستيم .
علنا ميگه شرتو کم کن ميثم بدون مخالفت سري تکون ميده و رو به من ميگه :
-مواظب خودت باش !هر کاري داشتي ميتوني به من زنگ بزني.
لبخندي ميزنمو سري تکون ميدم .
ميثمم بعد از خداحافظي از آرمان
ازمون دور ميشه .
romangram.com | @romangram_com