#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_78
بيشتر از اين مريضو خسته نکنين ...لطفا بريد بيرون ..
نگاه نگران همشون بهم دوخته ميشه ...
لبخند مصنوعي ميزنم و ميگم:
-نگران نباشيد بادمجون بم آفت نداره.
همه با نگراني چيزي ميگن و هر کس به نحوي عرض اندامي ميکنه و بعد کلي وراجي بالاخره راضي به رفتن ميشن
طاها خيلي اصرار کرد که بمونه اما به شدت مخالفت کردم .
پري حامله و بود و دوران سختي رو ميگذروند نميخواستم به خاطر من اون طفلکي اذيت بشه .
پس بي توجه به اصرارهاي طاها با لجبازي درخواست موندنشو رد کردم ..
بچه ها يکي يکي از اتاق بيرون ميرن ...نگاهم به پوريا ميوفته
چيزي يادم مياد و فوري صداش ميزنم .
برميگرده طرفم و منتظر نگاهم ميکنه .
از وقتي که توي شرکت رايان کار ميکنه وضعش خيلي بهتر شده و حسابي چاق شده ...کار کردن بهش ساخته
لبخندي ميزنم و ميگم :
-ميشه بموني ؟ميخوام باهات حرف بزنم
ابرويي بالا ميندازه و با شيطنت ميگه :
-البته بانو شما جون بخواه .
درو ميبنده و به سمتم مياد صندلي رو ميکشه کنار تختم و ميشينه
منتظر نگاهم ميکنه ...لبهاي خشکمو با زبون تر ميکنم و ميگم :
romangram.com | @romangram_com