#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_75

صداي پاهاشو ميشنوم که ازم دور ميشه .

در باز ميشه

-به هوش اومد ميتونين بياين داخل

همهمه اي ميشه و موجي از ملاقات کننده ها وارد اتاق ميشن

اول از همه چشمم به آرمان ميوفته

پشت بندش الهه

بعد سحر و نامزدش

پوريا که به تازگي عضوي از شرکت شده بود .

آرين و مسلم و سپيده .

همشون ناراحت بودن و از قيافه زار دخترا معلوم بود که گريه کردن

اول ازهمه الهه و سحر به سمتم ميان و کنارم ميشينن

تويه اين مدت با جفتشون صميمي شده بودم و يه جورايي مثل خواهرام شده بودن

سحر با گريه ميگه :

-بميرم الهي !آخه مگه تو چند سالته که اين بلا سرت بياد ؟

گيج و منگ بهش نگاه ميکنم ...چه بلايي ؟!

با صداي گرفته اي ميگم :

-چه بلايي ؟مگه چيشده ؟!

به جاي سحر الهه اشکي ميريزه و ميگه:

-قلبت ايستاده بود .

romangram.com | @romangram_com