#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_73

کمي به سمتم متمايل ميشه و ميگه:

-خودتو خسته نکن خواهري .

ما تو بيمارستانيم خدا رو شکر که همه چي بخير گذشت .

نگران نباش خيلي زود مرخص ميشي

با کنجکاوي به حرفاش گوش ميدم

توي بيمارستانيم ؟ چرا ؟

مگه من چم شده بود ؟

چشمامو روي هم فشار ميدمو سعي ميکنم همه چيزو به ياد بيارم !

کم کم همه اتفاقات مياد جلوي چشمم

تلفن محيا ...

رفتنم به خونه ي رايان ...

نجواهاي عاشقونه اش ...

يکي شدنمون و در آخر حرفهايي که بيرحمانه نثار قلب شکسته ام کرد ...

در کسري از ثانيه چشمام تبديل به دو گوي يخي ميشه ...

اشک نميريزم ،

نفرين و مويه نميکنم ،

جيغ و داد نميکنم ،

به رگبار فوشهام نميگيرمشون ،

فقط خيره به نقطه اي ميشم و آرزو ميکنم خدا تقاص قلب شکسته امو ازشون نگيره .

romangram.com | @romangram_com