#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_269

چشم هام گشاد ميشه

به شونه اش مشت ميکوبم و ميگم :

-نکن الان يکي ميبينه .

رايان:خوب ببينه مگه من از کسي ميترسم ؟

سارا :باهات ميام فقط منو بذار زمين

رايان :راه برگشتي نداري .

سارا:واي الان در يکي از اين اتاق ها باز ميشه اون وقته که من از خجالت محو ميشم .

رايان:لازم نيست محو بشي خودمون رسيديم به اتاقمون .

سارا:جدا ؟

رايان:آره

سرم پايينه ، خاطرات گذشته بدجور بذر حسرتو، توي دلم ميکاره

وجودم از روزهاي خوبمون پر شده .

به طبقه ي پايين ميرسم .

بچه ها همه منتظر ايستاده اند .

بهشون ملحق ميشم و گوشه اي مي ايستم و ساکت با کفشم روي زمين خط هاي فرضي ميکشم .

حدود پنج دقيقه بعد رايان با اخم پايين مياد .

بچه ها هر کدوم ابراز وجودي ميکنن که جوابشونو با تکون دادن سر توسط رايان دريافت ميکنن .

از هتل خارج ميشيم .

باز هم همون پسرک ريز جثه و چشم رنگي راننده ي ما ميشه با اين تفاوت که اينبار رايان کنارمون نيست و تنها با ماشين خارجي مشکي رنگي که من حتي اسمشم نميدونم به شرکت رفته .

romangram.com | @romangram_com