#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_254
ميخوام دستمو روي چشم هام بذارم که سوزشي دستم رو فرا ميگيره .
صداي قدم هايي رو ميشنوم که به سمتم مياد
-تکون نخور!سرم به دستت وصله .
چشم هامو چند بار باز و بسته ميکنم تا ديدم واضح ميشه .
روبروي خودم سحر رو ميبينم که با نگراني بهم چشم دوخته
با صداي ضعيفي ميگم :
-چطور سر از اينجا در آوردم ؟
دستمو ميگيره و ميگه :
-سالار ديدتت توي راه پله ها افتاده بودي .
بغلت کرد و بردتت توي ماشين به منم زنگ زد منم فوري رفتم پايين و با سالار آورديمت اينجا .
پنج ساعته اينجايي .الان حدوداي پنج صبحه .
من که زبونشونو بلد نبودم سالار تونست به دکتر بگه که چند وقته خيلي ضعيف شدي و غش ميکني .دکترم ازت خون گرفت و گفت فوري جوابشو ميارن .
بي حوصله ميگم :
-من ميخوام برم !از فضاي بيمارستان خوشم نمياد .
سحر تا ميخواد اعتراض کنه در باز ميشه و دکتر مسني مياد تو .
يه زن توي مايه هاي شصت با لبخند به سمتم مياد .
انگار فهميده بود مال اينورا نيستيم و ممکنه ترکي بلد نباشيم چون گفت :
can you speak english؟-
romangram.com | @romangram_com