#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_210
دستي به گونه هام ميکشم و سوار ميشم .
به آرومي آدرسو زمزمه ميکنم .
پيرمرده هم بدون حرف حرکت ميکنه .
انگار اونم ميفهمه که چه غمي روي دل اين دختر مسافره
نميدونم مسير چطور طي ميشه ؟!!
با صدا زدن هاي پيرمرد به خودم ميام .
پولي رو توي دستش ميذارم و از ماشين پياده ميشم .
کليد ميندازم و وارد خونه ي بي روح تنهاييام ميشم .
بدون اينکه لباسهامو عوض کنم .گوشه ي پذيرايي زانوي غم بغل ميگيرم .
ياد رايان تموم وجودمو پر ميکنه .
از حس دلتنگي پر ميشم .
دلتنگم براي شنيدن نجواهاي عاشقونش کنار گوشم .
دلتنگم براي دستهاي مردونه اي که دستهامو در بر ميگرفت .
دلتنگم براي سينه ي پهني که امن ترين جاي دنيا براي من بود .
دلتنگشم .
خيليم زياد .
اونقدر زياد که مرزي تا جنون ندارم .
سرم رو چندين بار به ديوار پشت سرم ميکوبم .
romangram.com | @romangram_com