#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_195

-درسته !

عصباني ميشه و با صداي بلندي ميگه :

-آخه چرا ؟

+اومدم استئفا بدم

حس ميکنم آب سردي روي آتيش خشمش ميريزم

-خوب تموم شد ؟

-موافقت نشد ..

دوباره عصباني ميشه :

-چرا ؟

کلافه ميگم :

-بعدا صحبت ميکنيم ميثم

فوري ميگه :

-نزديک شرکتم بيا بيرون

باشه ي آرومي زمزمه ميکنم و تلفنو قطع ميکنم .

برميگردم و بدون اينکه به رايان نگاه کنم از کنارش عبور ميکنم

هنوز دستم به دستگيره نرسيده که صداي ملتمسش بلند ميشه :

-نکن سارا !

بغض بدي به گلوم چنگ ميندازه .

چي بايد ميگفتم ؟

romangram.com | @romangram_com