#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_176
اخماش در هم ميشه .
دستشو به ميز ميگيره و صندلي رو عقب تر ميکشه
از جاش بلند ميشه .
لبهاش تکون ميخورن اما قبل از اينکه حرفي بزنه ،نگاهش به پشت سرم ميوفته.
برميگردم.
منشي با نگاه کنجکاو و خيره اي به ما زل زده .
رايان رو به منشي با صداي خشک و خشني ميگه:
-برو بيرون !
منشي به خودش مياد و تندتند ميگه:
-آقاي اميري ! به خدا من بهشون گفتم شما نميخوايد کسيو ببينيد اما ايشون به حرف من گوش نکردن و پريدن توي اتاق .من ..
رايان بي حوصله ميپره وسط حرفشو ميگه :
-اين خانوم هروقت که خواست ميتونه بياد داخل .
الان ديگه برو بيرون .
منشي با دهان باز زل ميزنه به من اما چيزي نميگه و از اتاق خارج ميشه .
اخمامو ميکشم توي هم و به رايان نگاه ميکنم
اخماي اونم درهم رفته است .
دوقدم بهم نزديک ميشه و سينه به سينه ام مي ايسته .
سرمو بالاتر مي گيرم و به چشمهاي جذابش زل ميزنم .
romangram.com | @romangram_com