#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_174
-من با تموم ملاقات کننده هاشون تماس گرفتم و قرارشونو کنسل کردم متاسفانه آقاي اميري امروز هيچ ملاقاتيو قبول نميکنن
پوزخندي ميزنم ...با خودم ميگم نکنه خسته است ؟
با صدايي که اندکي خشن شده ميگم :
-بهتره بهشون اطلاع بدين ! بگين سارا مشرقي اومده .
بالاخره دل از اون صفحه ي کوچيک کامپيوتر ميکنه و به من نگاه ميکنه
ظاهر قشنگ و دل فريبي داره .
با اخم ميگه :
-شما انگار متوجه ي عرض بنده نميشيد ؟
منم اخمامو توي هم ميکشم :
-ايني که متوجه نميشه شماييد نه من!
ولي حالا که شما نميتونيد وظيفتونو به درستي انجام بديد من انجامش ميدم .
دستمو از روي ميز برميدارم و با قدمهاي محکم به سمت اتاق رايان ميرم .
منشي دنبالم مياد .
درو باز ميکنم .
چشم ميچرخونم دور اتاق و درآخر رايانو ميبينم .
قلبم باز با ديدنش بي قراري ميکنه .
پشت ميز من نشسته و دستاشو گذاشته زير سرشو خوابش برده
کسي با دست به پشتم ميکوبه .
romangram.com | @romangram_com