#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_165
براي نيوفتادنم تقلا ميکنم و دستمو با کت رايان بند ميکنم .
نفس زنون برميگرده .
با ديدن چهره ي سرخ شده ي من،
صورتش پر از نگراني ميشه و با داد اسممو صدا ميزنه .
مشت کم جوني به سينم ميکوبم تا بلکه اين راه تنفس لعنتي باز بشه ، اما نميشه .بي جون ميشم و در حالي که زل زدم توي چشمهاي مشکي رايان سقوط ميکنم .
بين زمين و هوا توي دستهاي رايان گرفتار ميشم و نميوفتم .محکم بغلم مي کنه ، درست همونطوري که ميخواستم .
ميشينه و دستش دور شونه ام حلقه ميشه و منو محکم فشار ميده .
رمق هر لحظه بيشتر از دستو پام ميره .
انگار ميفهمه چمه ، رو ميکنه به جمعيت و عربده ميکشه :
-همتون برين بيرون ...عروسي تموم شد
همهمه اي ايجاد ميشه ...رايان رو ميکنه به سحر که ترسيده اينجارو نگاه ميکنه و با داد ميگه :
-يه ليوان آب بيار سحر پنجره ها رو هم باز کن .
صورتش برميگرده سمت من و چشماش قفل ميشه توي چشمهاي آبي رنگي که هر لحظه در حال بسته شدنه .
دستي به گونه ام ميکشه و نجوا گونه ميگه :
-معذرت ميخوام .
معذرت ميخوام .
من به اين روز انداختمت .
اما طاقت بيار سارا ! تو نبايد هيچيت بشه .
دوباره نميخوام بيوفتي روي تخت بيمارستان .
romangram.com | @romangram_com