#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_163
سرشو بالا ميگيره .
گوشه ي لبش پاره شده و خون مياد .
دستمو بالا ميبرم تا با انگشتم خونه گوشه ي لبشو پاک کنم .
هنوز دستم به لبش نرسيده ، بازوم به شدت کشيده ميشه .
عقب عقب ميرم و صاف به سينه ي مثل سنگه رايان برخورد ميکنم .
سرمو بالا ميگيرم .
سرشو پايين ميگيره و با اخمهاي درهم بهم زل ميزنه .
خجالت زده از اين فاصله ي کم ازش جدا ميشم
دستش دور کمرم کم کم شل ميشه و در نهايت رهام ميکنه .
مريم با صورتي سرخ شده به سمتم مياد ، وقتي بهم ميرسه .
با عصبانيت دستشو بالا ميبره تا بخوابونه توي گوشم ، اما دستش توي هوا ميمونه
رايان محکم مچ دستشو گرفته و بي توجه به سن و سالش با عصبانيت و نفرت نگاهش ميکنه .
با صداي آرومي مينالم :
-رايان بس کن ! خواهش ميکنم
گرماي تنشو حس ميکنم که چقدر بهم نزديکه .
از اين حمايتش ، قلبم آتيش ميگيره.
دلم ميخواد بپرم بغلشو محکم به خودم فشارش بدم .
اونقدر محکم که هيچ کس نتونه مارو از هم جدا کنه
اما حيف که اين فقط يه فانتزيه قشنگ بود
romangram.com | @romangram_com