#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_154
براي بار صدم اين بيت شعر رو به ياد ميارم :
*گلايه اي نکني بغض خويش را بخوري
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه ...نفرين نميکنم ..نکند
به او،که عاشق او،بوده ام زيان برسد
خدا کند فقط اين عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد *
اشکاي روي گونمو پاک ميکنم .
با دستم چند بار خودمو باد ميزنم.
انگار که با اين کار ميخوام ، اشکايي که بي مهابا روي گونم ميريزن رو پنهون کنم
نفس عميقي ميکشم و بغض درد ناکمو قورت ميدم .
به سمت پله ها ميرم .
در حين پايين رفتن شديدا احساس ضعف ميکنم .
انگار نه انگار همين چند دقيقه ي قبل ، سه تا شيريني رو خورده بودم
از پله ها پايين ميرم .
نگاهم به ميثم ميوفته سر ميزمون با اخمهايي در هم نشسته و شديدا عصبانيه .
پوفي ميکنم و راهمو به سمت ميز الهه و سحر کج ميکنم .
کنارشون ميشينم هر دو از اينکه امشب اينجام اضحار تعجب ميکنن .
romangram.com | @romangram_com