#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_151

دستمالي که دور دستش بود از خونش قرمز ميشه .

تمام نگراني هاي دنيا به قلب عاشقم هجوم مياره .

ميرم سمتش و دستشو توي دستم ميگيرم .

نفس زنون به صورت غرقه در نگرانيم خيره ميشه .

بي توجه به نگاهش مشغول برانداز کردن دستش ميشم .

دستمالو از روي دستش کنار ميزنم .

با ديدن زخم دستش قلبم فشرده ميشه .

سرمو بالا ميگيرم .

ميخوام حرفي بزنم ، اما صدامو توي گلوم خفه ميکنه .

هلم ميده .

محکم به ديوار ميخورم .

توي حرکاتش هيچ نشونه اي از ملايمت هاي قديم نيست .عصبانيه و

انگار ميخواد تمام عصبانيتشو سر لبهام خالي کنه .

حريص ميبوسه ، با ولع ..

از شوک کارش در ميام .

شروع به تقلا کردن ميکنم .

خودش رو بيشتر بهم نزديک ميکنه .

دستمو محکم ميگيره و به کارش ادامه ميده .

نيروم تحليل رفته ، اما به هيچ وجه حاضر نيستم دوباره بازيچه ي دست اين مرد بشم .

romangram.com | @romangram_com