#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_146
صدامو بلند ميکنم و ميگم :
-حرص چيو ميخوري ؟هان ؟من که براي تو تموم شدم .
تاريخ انقضام رسيد .
الان به جاي اينکه بري و ور دل عروست بشيني ، منو اينجوري حبس کردي و ازم بازخواست ميکني ؟چرا ؟
حس ميکنم چشماش براي يک لحظه رنگ پشيموني ميگيرن .
اما براي يک لحظه .. .
چون خيلي سريع خشم چشماشو پر ميکنه .
سرشو کنار گوشم ميبره .
نفسهاي داغش به گوشم ميخوره و خاطراتو برام زنده ميکنه .
با صداي زمزمه مانندي ميگه :
- يادت که نرفته ؟
تو زن من شدي ، مال من شدي ؟
کسي که يه زماني هم خواب من شده ، حق نداره با کس ديگه اي باشه .
اعصابم از زور گوييش بهم ميريزه .
تقلا ميکنم تا بلکه از حصار دستاي قدرتمندش خلاص بشم اما انگار بي فايده است .
همونطوري که نفس نفس ميزنم فقط ميتونم بگم :
-چرا ؟
سرشو از کنار گوشم فاصله ميده .
romangram.com | @romangram_com