#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_138


همونطوري که به سمت ميزمون ميريم دوباره به رايان نگاه ميکنم .

چنان نگاهم ميکنه که از ترس ته دلم خالي ميشه .

صورتش از قرمزي گذشته و روبه سياه شدنه .

رگهاي گردن و پيشونيش به وضوح پيداست .

از همين فاصله هم ميتونم متوجه نبض گردنش بشم که با شدت ميپره .

تازه نگاهم به خوني که از دستش ميچکه ميوفته .

چشمام لبالب پر از نگراني ميشه .

ميخوام به سمتش برم اما با ديدن دستاي آنديا که دور دستاشه چشمام سرد ميشه

سرجام ميشينم و توي فکر ميرم .

کارم اشتباه بود !

يه حماقت محض !

اما حالا که تموم شده بود و بهتر بود منم بهش فکر نکنم

ياد چشمهاي عصبانيش ميوفتم .

يعني ناراحت شد از اينکه من با ميثم رقصيدم ؟

چرا ؟

مگه براش مهمه ؟

لبخند محوي ميزنم و دوباره گم ميشم توي خاطراتم.

*


romangram.com | @romangram_com