#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_136


سالسا رو از مسلم ياد گرفته بودم . خداي رقص بود و تمام رقص ها رو هم بلد بود .سالسا رو هم به اصرار بچه ها به هممون ياد داده بود هميشه هم منو سپيده با هم ميرقصيديم .

ميثم از شوک در مياد و از جاش بلند ميشه دستشو به سمتم دراز ميکنه .

دستمو توي دستش ميذارم .

خداروشکر ميکنم که بلده وگرنه راه ديگه اي براي خالي کردن حرصم بلد نبودم .

نگاهم به رايان ميوفته .

حواسش به هيچ جا نيست و عميقا توي فکره .

اشاره اي به دي جي ميکنم که منظورمو ميگيره و اهنگ مخصوص رقص سالسا رو پلي ميکنه.

ميريم وسط .

نگاه همه روي ما خيره شده ...ميثم دوتا دستاشو جلوم ميگيره .

همون لحظه رايان سرشو بلند ميکنه و با ديدن منو ميثم ناباور بهمون خيره ميشه .

دستامو توي دستاي ميثم ميذارم .

براي اينکه گند نزنم نگاهمو از روي رايان برميدارم و مشغول رقصيدن ميشم .

فکر ميکردم لذت ميبرم از رقصم اما دلم هر لحظه بيشتر از قبل آشوب ميشه .

آخه دختره احمق تو رو چه به سالسا ؟

واقعا که تصميمم لحظه اي و احمقانه بود .

رسما به غلط کرده افتاده بودم .

تا حالا با هيچ جنس مذکري سالسا نرقصيده بودم و نميدونستم وقتي دستش روي تن و بدنم کشيده ميشه چه حس بدي بهم دست ميده .

ميثم برعکس من تمام حواسش به رقصه و خيره به چشمهاي منه


romangram.com | @romangram_com