#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_123

-معرفي ميکنم بابا ..

به ميثم اشاره اي ميکنم و ادامه ميدم :

-اين ميثمه ...

توضيح بيشتري نميدم ...يعني توضيحي ندارم که بدم ..

رو ميکنم به ميثم و ميگم :

-ايشونن باباي منن !

ميثم لبخندي ميزنه و دستشو به سمت بابا دراز ميکنه ،

باباهم مردد با ميثم دست ميده ...

خوش و بش کوتاهي ميکنن و بعد از عذر خواهي منو ميثم دوشادوش هم وارد اون باغ بزرگ ميشيم .

پاشنه کفشم لابلاي سنگ ريزه هاي کف باغ فرو ميره و حسابي اعصابم رو بهم ميريزه ..

اما وقتي نگاهم به درخت هاي سرسبز ميوفته سنگريزه هارو فراموش ميکنم و مسخ شده جلو ميرم ..

بعد از طي کردن مسير حياط به چند تا پله مرمري شکل ميرسيم ...

پله هارو طي ميکنيم .

ميثم در سلطنتي بزرگ قهوه اي رنگ رو فشاري ميده .

در باز ميشه .

کناري مي ايسته، لبخندي ميزنم و وارد ميشم ...

به محض وارد شدن ،حس ميکنم

سطل آب يخي روم ريخته ميشه .

تازه به عمق فاجعه پي ميبرم ...

romangram.com | @romangram_com