#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_113

-کافيه الهه نيازي نيست ...من فقط ميخوام تنها باشم .

مکثي ميکنه .

روبروم ميشينه و با نگاهي که رنگ نگراني داره ميگه:

-بلايي سر خودت نياري سارا !باور کن اونا ارزششو ندارن

پوزخندي ميزنم

-نگران نباش اونقدرا هم احمق نيستم ...

لبخندي ميزنه و از جاش بلند ميشه ...کيفشو برميداره و ميگه :

-باشه من ديگه ميرم ...هر وقت که بهم احتياج داشتي من پيشتم .

نگران نباش !همه چيز درست ميشه ...

سري تکون ميدم ...ناي اينکه از جا بلند بشمو ندارم پس به خودم زحمت تکون خوردنو نميدم .

الهه هم بعد از خداحافظيه دوباره ، ميره

و باز من ميمونم و تنهاييام ...

من ميمونم و اين خونه ي دلگير ...

من ميمونمو اين تلويزيون خاموش ...

من ميمونم و زانوي بغل گرفته ام ...

من ميمونم و يه دنيا غم و گريه ...

من ميمونم با يه دل شکسته ...

دل شکسته...

به شکستن استخوان دنده مي ماند

romangram.com | @romangram_com