#حسی_از_انتقام_پارت_216
-باشه.سریع برگرد.
رفتم سمت دفتر عمو.عمو با دیدنم از صندلیش بلند شدو اومد سمتم.
گفتم:سلام.
دستمو فشردو گفت:سلام بچه جون.تو کجا و اینجا کجا؟
-عمو منکه زنگ زدم که میام.
-فکر نمی کردم انقدر زود بیای.خوشحالم که می بینمت.
-منم.
تا یک ساعت داشتیم باهم حرف میزدیم.درمورد همه گفت.به خصوص پسرش عرشیا که تازه نامزد کرده
بود.عرشیا 0سال از من کوچکتر بود و داشت مدرک دکتراشو می گرفت.عاشق درس خوندن بود..بر خلاف
من.چقدر من به خاطر عرشیا از طرف بابا سرکوفت شنیدم.
با اجازه ای گفتمو رفتم سمت اتاقم.پرهام گوشه ای از تخت خوابیده بود.
یه لحظه به خودم گفتم:چقدر این بچه لاغره.
اگه قد بلندش نبودبه طور حتم بهش می گفتم ریزه میزه!!
ساعت 8صبح بود که موبایلم به صدا دراومد.چشمامو به زور باز کردم. 5 2
پرهام گفت:بلندشو دیگه.گوشیت خودشو کشت.به زور روی تخت نشستمو موبایلواز روی پاتختی برداشتم.با دیدن
شماره برق از سرم پرید.صدامو صاف کردمو بر داشتم:سلام آقا.
-سلام.رسیدید؟
-بله.یه 0ساعتی میشه.
-پرهام بیداره؟
-بله.
-بفرستش به اتاقم..شمره ..731طبقه چهارم.
-چشم.تا نیم ساعت دیگه میاد.
-ممنون.فعلا.
موبایلو قطع کردم.پرهام:بابا بود؟
romangram.com | @romangram_com