#حسی_از_انتقام_پارت_211

-همینجا بگو.
-بیرون بهتره.
-باشه..چند دقیقه فرصت بده آماده بشمو بیام.
-باشه برو.
چنددقیقه بعد اومد پایین.با یه تیپ ساده.باهم رفتیم سمت ماشین.
توراه گفت:خب بگو. 4 6
-راستش..
-بگو دیگه سعید..راحت باش.
-امروز..امروز پدرت بهم زنگ زد.
با تعجب نگام کرد.شاید انتظار همه جور حرفی رو داشت الا این حرفو..بعد از چند ثانیه به صندلی تکیه داد و سرشو
به سمت شیشه ماشین چرخوند.
گفت:چی می گفت؟
-می خواد تورو ببینه.
پوزخند زدو گفت:اونو مامان یک سال و نیمی میشه که برای من مردن.
-تقصیر بابات نبود.او روحشم از این نقشه مادرت و مجید خبر نداشت.
-چرتو پرت نگو سعید.بابای من رییس بوده .اونوقت تو میگی خبر نداشته؟..چقدر تو ساده ای.
-خودت که می دونی بابات بدون اجازه مادرت آبم نمی خورد..مامانت دستور میداده و بابات هم عمل میکرده.
-دروغه.
-نیست پرهام.
-من نمی خوام بابا رو ببینم.
چند دقیقه ای شد که هیچ کدوممون حرفی نزدیم.
گفتم:ناراحت شدی؟
..-
-من نمی خواستم ناراحتت کنم.فقط می خواستم بگم بابات یک هفته دیگه زنگ میزنه تا من جواب تورو بهش

romangram.com | @romangram_com