#حسی_از_انتقام_پارت_175

زیادی منفی بود.
گفت:سلام سرکار.مخلصیم.
گفتم:سلام.بشین.
کنار پرهام نشست وگفت:چته پرهام؟چرا مثل دخترا رنگت زرده و داری گریه می کنی؟
پرهام:خفه شو نکبت.
به منو ایمان اشاره کرد وگفت:پارتیت هم که خیلیی کلفته.
گفتم:یه چندتا سوال ازت می پرسم..مثل آدم جواب میدی.فهمیدی؟
-بفرمایید سرکار.
-سرهنگم.
-ببخشید سرهنگ.
-چرا بچه هارو به پارتی دعوت کردی؟
-واسه دورهم بودن و خوش بودن.
ایمان:زیادی خوش نبودید؟
-نه بابا.هنوزم شما زدید خوشی مارو نابود کردید رفت. 0 5
گفتم:چرا پرهامو انداختی تو اتاق و درو بروش قفل کردی؟
-من؟.من این کارو کردم؟
پرهام:آره.خودت کردی.
-داره دروغ میگه جناب سرهنگ.این آقا پسر تو کل پارتی داشت مواد پخش می کرد.
-دروغ نگو لعنتی.منو چه به این حرفا؟.به خدا داره دروغ میگه سعید.
-می تونید از بچه ها بپرسید.
پرهام:آره سعید.برو از بچه هابپرس.قطعا اونا حرف منو باور می کنن.
فرشاد:مطمئنم که اوناهم حرف منو قبول دارن.
نمی تونستم از بچه های دیگه بازجویی کنم.این کارا مال بخش دیگه ست نه بخش جنایی.
بلند شدمو گفتم:ایمان سرهنگ مجیدی امشب شیفت داشتن؟

romangram.com | @romangram_com