#حصار_تنهایی_من_پارت_996
همونجا نشستم و گفتم: بگو چيکار کنم که منو ببخشي؟!
بلند شدم سرمو گذاشتم رو در و گفتم: شنيدي؟ گفتم چيکار کنم؟
خاتون از پشت در گفت: بيا بيرون رفتن!
- دروغ نگيا؟
- نه، بيا!
کمي صبر کردم، بعد آروم درو باز کردم. سرمو آوردم بيرون. کسي جز خاتون نگران نبود. نفسي از روي راحتي کشيدم؛ ديدم خاتون هنوز عصبي نگام مي کنه.
با حالت گريه گفتم: غلط کردم. صبحونه رو مي بري؟
نگام کرد و گفت: ببين صبح خروس خون، چه جوري براي خودت دردسر درست مي کني؟! حداقل مي ذاشتي اين خورشيد وا مونده بياد بالا، بعد!
- خاتون چي کار به خورشيد بدبخت داري؟!
- واي... واي... ديوونم کردي!
يه نفس راحتي کشيدم. بالاخره راضي شد بره. مش رجب چقدر خوابش سنگينه که هنوز بيدار نشده! تا وقتي که آراد رفت، خودمو تو اتاقم حبس کردم. وقتي که آب از آسياب افتاد، رفتم بيرون. نه از پرهام خبري بود، نه از آراد.
ظهرم که آراد براي نهار اومد، بازم خاتونو با التماس فرستادم بالا که براشون غذا بکشه. خلاصه تا شب از دستش فرار کردم. اما موقع شام ديگه نتونستم. چون هر چي به خاتون التماس کردم و اونو به امامزاده ها و صد و بيست چهار هزار پيامبر قسم دادم، بي فايده بود و آخرش منو فرستاد بالا.
ميزو که چيدم، خواستم برم که با صداي دراکولايیش وايسادم:
romangram.com | @romangram_com