#حصار_تنهایی_من_پارت_992
دوباره خودمو به بالشت فشار دادم. خيلي دست و پا مي زد؛ يعني ديگه توان آخرش بود.
همونطور که فشار مي دادم، گفتم: اگه بتوني خودتو نجات بدي، يه ميليون بهت جایزه مي دم. الان داري به اين فکر مي کني که يه ميليون از کجا مي خوام بيارم؟...اون پسره ی جوجه تيغي بهم شيش ميليون داد!
بلند خنديدم. يهو از زير دستم بلند شد. منم بلافاصله بالشتو زدم به سرش که دوباره افتاد رو تخت.
با خنده نگاش کردم و گفتم: ديـــــد...
زبونم غش کرد! بالشت از دستم افتاد. با چشاي گشاد و دهن باز، به آراد که عين شير زخمي بهم نگاه مي کرد، زل زدم. هر کاري مي کردم، زبونم به هوش نمي اومد که حداقل بگم ببخشيد!
رفتم عقب. هنوز عصبي و با خشم نگام مي کرد. انالله و انا اليه راجعون! دويدم. از پله ها مي اومدم پايين که آرادم با همون وضع دنبالم مي دويد.
جيغ مي کشيدم و داد زدم.
- بابا ببخشيد! غلط کردم!
رفتم سمت در عمارت. اون سرعتش بيشتر بود. اومد جلوم. فرار کردم. دستشو دراز کرد و فقط روسريمو کشيد. فرار کردم و با جيغ و داد پشت مبل وايسادم.
گفتم: بابا گه خوردم! من رفتم پرهامو بيدار کنم. شما چرا تو اتاق اون خوابيدي؟!
- تو غلط کردي مي خواستي پرهامو بيدار کني...کي بهت همچين اجازه اي داد؟
دوباره دويد سمتم که کليپسم شل شد و افتاد. تمام موهام دورم ريخت. باز خوبه نرم کننده مي زنم که عين برق گرفته ها نشه! حالا باز خوبه فضا براي دويدن زياده!
انقدر جيغ کشيدم که پرهام اومد پايين. با تعجب رو پله ها وايساده بود و به ما نگاه مي کرد.
romangram.com | @romangram_com