#حصار_تنهایی_من_پارت_989


با صداي نيمه داد، گفتم: يعني چي نه؟! يعني آقا اومده تو اتاقش، ديده من رو تختش خوابيدم و بدون اينکه بيدارم کنه و بندازدم تو انباري، بالشت گذاشته زير سرم ، پتو هم کشيده روم؟!

خاتون بلند خنديد و گفت: ماشاا...! چرا يه نفس حرف زدي؟

همين جور که با تعجب به خاتون نگاه مي کردم، يه لبخند شيطنتي زد و گفت: ديگه چي؟! راستشو بگو! ديگه چيکار کرده که هنوز نگفتي؟! بگو ديگه! من که غريبه نيستم!

خندید.

- بوسي.... لبي... بغلي!

با حرص گفتم:خاتــــــون!

با صداي قهقهه ی خندش اومدم بيرون، رفتم سمت آشپزخونه که غذامو کوفت کنم. باورم نمي شه آراد همچين کاري کرده باشه. اونم آرادي که با کوچيک ترين خطايي، مي فرستادم تو انباري. مغزم هضمش نمي کرد! مگه مي شه آرادي که تا پريشب بخاطر دل آرامش، سرم عربده کشيده، يه شبه متحول بشه؟ ساعت سه و نيم، داشتم نهار مي خوردم که آيفون زنگ خورد. بلند شدم به صفحه نگاه کردم. پرهام بود.

گوشي رو برداشتم و گفتم: مگه قرار نشد ديگه نياي؟!

صورتشو چسبوند به آيفون و گفت: يادم نمياد با جنابعالي قراردادي امضاء کرده باشم!

خنديدم و گفتم: صورتتو از جلو آيفون بردار! چيزي نمي بينيم!

- خب بذار بيام تو خوشگل ببينم!

دکمه رو زدم و نشستم. مشغول خوردن بودم که اومد تو و گفت:

- سلام سيندرلا! مشغول سابيدن بودي که الان داري نهار مي خوري؟

romangram.com | @romangram_com