#حصار_تنهایی_من_پارت_985
گفتم: با من ديگه امري نداريد؟
- يه لحظه صبر کن!
رفت سمت ميز عسلي. از کشوش يه پاکت سفيد درآورد و جلوم گرفت.
- بگير!
- چيه؟
- برش دار.
برداشتمش درشو باز کردم. ده ها تراول صد هزار تومني. پوزخندي زدم و گذاشتمش رو تخت و گفتم:
- پول نمي خوام! يه تشکر مي کردي که خستگي تو تنم نمونه!
دو قدم رفتم که گفت: من پولو بهت دادم، بعد هرجا نشستي نگي آراد دستمزدمو بهم نداد... آراد پول بهم نمي ده!
- نه نترس! تا الان شکايتي نکردم، از اين به بعد هم نمي کنم... چون علي تا الان نذاشته کم و کسري داشته باشم... هر چي رو که خواستم و نخواستم، برام خريده ولي حق علي نيست براي من پول خرج کنه. من خدمتکار شمام. بايد حداقل پولو بهم بديد. فکر کنم همه خدمتکارا از اربابشون پول مي گيرن.
بهشون نگاه کردم: شب بخير!
از اتاقش اومدم بيرون. ولي دلم نمي خواست برم بخوابم. رفتم پشت عمارت، تو آلاچيق نشستم. هواي سرد بهمن ماه آروم رو صورتم مي نشست و حسش مي کردم. اين سرما رو به اون اتاق فکسني که آدم غمباد مي کنه ترجيح مي دم. به کلبه ی آراد نگاه کردم؛ انگار اينم شده حصار تنهايي آراد که کسي رو راه نمي ده. چرا فقط خودش مي ره؟! سرمو گرفتم رو به آسمون سياه و ها کردم. آسمون اطرافم سفيد شد. خنديدم. چقدر دنيام کوچيکه! نزديک ده دقيقه اي نشستم. ديگه طاقت سرما رو نداشتم. عزم رفتن کردم.
- کي بهت اجازه داد بياي اينجا؟!
romangram.com | @romangram_com