#حصار_تنهایی_من_پارت_977


لبخندمو خوردم. اَه! اين از کجا فهميد من دارم فکر مي کنم؟!

به شلوار نگاه کردم و گفتم: شلوار که ديگه مشکلي نداره؟

- چرا. کمي گشاده.

- کجاش گشاده؟! اين که چسبيده به رونت! ديگه مونده جر بخوره!

- باز که اينجوري حرف زدي؟ همين که گفتم! تنگش کن!

باشه! انقدر تنگش مي کنم که يه قدم برداشتي، از خشتک جر بخوره!

گفتم: چشم آقا!

لباساشو برداشتم.

خواستم برم که آراد گفت: چاي و ميوه ببر اتاق تلويزيون.

- چشم آقا!

لباسو بردم اتاقم؛ ميوه رو شستم، رفتم به اتاق سينما. نگاشون کردم؛ دل آرام سرشو گذاشته بود رو پاي آراد. اونم آروم انگشتاي دستشو نوازش مي کرد.

همونطور گفت: به چي نگاه مي کني؟!

ميوه رو گذاشتم رو ميز و رفتم به آشپزخونه، چاي رو ريختم تو فنجون و بردم براشون. آراد سيب مي ذاشت دهن دل آرام. چاي رو گذاشتم رو ميز.

romangram.com | @romangram_com