#حصار_تنهایی_من_پارت_960


- نه آقا، امروز برش مي زنم.

- مگه ديروز چيکار مي کردي که امروز مي خواي برش بزني؟!

- براي تولد خاتون کيک درست مي کردم.

پوزخندي زد و گفت: همون کيک و شيريني که بوي روغن سوخته مي داد؟! يعني کل روزو گرفتار اينا بودي؟

- اگه خوشمزه نبود پس چرا پيش دستي خالي رو عسليته؟!

- چون ريختمش تو سطل آشغال!

به سطل آشغالي که اونطرف تختش بود نگاه کردم.

رفتم طرفش که گفت: کجا داري ميري؟

- مي خوام ببينم تو سطل آشغال هست يا نه؟

- دير رسيدي گربه خانم! آشغالا رو ساعت نه، دم در حياط مي ذارن!

با حرص نگاش کردم.

گفت: حالا زياد خودتو ناراحت نکن! امشب سعي کن زودتر بري دم در حياط!

از تخت اومد پايين. فکر کنم خاتون بخاطر اين پير شده، نه من! نمي دونم چه علاقه اي داره به من مي گه گربه؟ خودش با اون موهاش که عين کيويه! کسي که مجبورت نکرده؟ خب نمي خوردي! بعد از اينکه ورزششو کرد، وانو پر آب کردم. دستمو گذاشتم داخلش و گفتم:

romangram.com | @romangram_com