#حصار_تنهایی_من_پارت_936
- براي تشکر از يکي!
لبخند شيطنتي زد و گفت: آراد؟!
اخمامو تو هم کردم و گفتم: خير! گزينه ی اشتباه انتخاب کرديد!
- احيانا پرهام که نيست؟
- چرا هست!
خاتون با حالت کلافه و عصبي گفت: واي دختر! من از دست تو کجا برم؟! اگه آقا بفهمه براي کسي جز خودش غذا پختي که...
- که چي خاتون؟! اين غذا براي پرهام تنها که نيست؟ براي خودشم هست... ديگه از چي مي خواد شکايت کنه؟!
- به خدا اين چند ماهی که اومدي، به اندازه ی چند سال پيرم کردي!
- شرمنده!
- دشمنت شرمنده! تو منو با اين کارات حرص نده، نمي خواد شرمنده باشي!
دل آرام اومد تو و گفت: مي شه شامو بياريد؟ آراد خيلي وقته اومده.
- باشه مادر؛ تو برو، ما الان مياريم.
به خاتون کمک کردم ميزو بچينه. ميز آشپزخونه رو هم براي پرهام چيدم. پرهام با سوت زدن مي اومد سمت آشپزخونه که با ديدن ميز، با همون حالت سوت زدن خشکش زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com