#حصار_تنهایی_من_پارت_929
گفتم: همين يکي خوبه. عکسشو بهم بده!
- بدون الگو مشکلي نداري؟
بلند شدم، با لبخند گفتم: نه!
رفتم به اتاق آراد و مشغول تميز کردن اتاقش شدم. کفو حسابي سابيدم. کنار تختش رفتم؛ رو تختي رو زدم بالا که زيرش رو هم تميز کنم. رفتم زيرش و با يه دستمال شروع کردم به تميز کردن. آخه بگو پسره ی احمق! کي مي خواد زير تختو ببينه که مي گي زير تختمم تميز کن؟!
سرمو بلند کردم؛ محکم خورد به تخت. آخ! دستمو گذاشتم رو سرم، برگشتم به تخت، چند تا دري وري گفتم. بعد از اينکه زير تختو تميز کردم، رفتم اتاق لباس، لباسايي که شسته بودم رو گذاشتم سر جاشون. داشتم مي اومدم بيرون که چشمم افتاد به يه کاشي که اطرافش با بقيه فرق داشت. سياه تر بود. کنارش نشستم و با دست فشارش دادم. تکون خورد. انگشتامو کردم زيرش و بلندش کردم. با تعجب نگاه کردم. يه دفتر خيلي قديمي که اطرافش پاره شده بود، داخل يه گودي افتاده بود. برش داشتم و بازش کردم. صفحه ی اول، با يه دستخط بچه گونه نوشته بود:
«امروز بابام مامانمو زد. مامانم دستش درد گرفت. شوحر اَمم..»
خنديدم. شوهر عمه رو چه جوري نوشته!
«مامانمو برد دکتر. من گريه کردم اما منو نبردن. داداش اَلي پيشم موند و گفت حال مامانت خوب مي شه اما من بابامو دوست ندارم. چون هميشه دَوام مي کنه.»
باز خنديدم. اين آراد حتما املاش زير ده بوده! نگاه تو رو خدا! دعوام مي کنه و علي رو چه جوري نوشته!
«باباي داداش اَلي هيچ وقت اونو نمي زنه اما باباي من هميشه منو مي زنه. مامان بزرگم مي گه هر کي نزر کنه، آرزوش برآورده مي شه. منم نزر مي کنم بابام بمي ره يه...»
- آيناز؟ آيناز!
واي! خاتون! سريع دفترو گذاشتم و کاشي رو گذاشتم روش.
خاتون گفت: آيناز؟ اينجايي؟!
romangram.com | @romangram_com