#حصار_تنهایی_من_پارت_927


- عمليات با موفقيت انجام شد؟!

گفتم: بله... چرا نبستيش؟

- پاش درد مي کرد، آقا گفت چند روزي بذار آزاد باشه.

- اين، پاش درد مي کرد و اينجوري مي دويد؟!

خنديد و گفت: مي شه چند لحظه بياي؟

- باشه.

با هم رفتيم به خونه. تو هال وايسادم؛ مش رجب رفت به اتاق و بعد از چند دقيقه اومد بيرون.

يه جعبه طلا جلوم گرفت و گفت: ببين اين خوبه؟

درشو باز کردم. يه گردنبد ظريف و خوشگل بود.

با لبخند گفتم: آره، خيلي. واسه کيه؟

- خاتون... فردا شب تولدشه.

- واقعا؟! چرا زودتر بهم نگفتي يه چيزي براش بگيرم؟

- ببخشيد... خودمم يادم نبود! ديروز عصر يادم اومد... سريع رفتم اينو براش خريدم...خوبه ديگه؟

romangram.com | @romangram_com